هر کسی با پیمانه خودش
خوب و بد را اندازه گیری میکند
بیاییم . ترازوهایمان را میزان کنیم .
می خواهیم برای کل جامعه
یک نسخه تجویز کنیم...؟؟!!
اخوی....
یادمان باشد
از انکار به معنا می رسیم
هزار و یک شب با تو... هر شب تنهایی
هر کسی با پیمانه خودش
خوب و بد را اندازه گیری میکند
بیاییم . ترازوهایمان را میزان کنیم .
می خواهیم برای کل جامعه
یک نسخه تجویز کنیم...؟؟!!
اخوی....
یادمان باشد
از انکار به معنا می رسیم
غربت......!!
انجا بود که
راهی پیچ و خم جاده هایم کرد
عمریست بدنبال وطن می گردم
اگر یافتی خبرم کن
جایزه اش
یک ملاقات
بدون
سانسور
دلم را . قربانی کنم
خدا.....
مثل مادری مهربان
ابش داد
دلم تاب نیاورد
سر گذاشتم. روی شانه های ستبرش
مرد نبود. اما بوی مردانگی میداد
با سر انگشتانش ..گونه های ترم را پاک میکرد
های های .. فرو میریختم مرواریدهای غلطان چشمانم را
و او
مرا در اغوش میفشرد.....
مي خواهم امشب شاعرانه ترين. شب زندگيمان باشد
روبرويم بنشيني نگاهم کني
نگاهت را .به آغوش کشم
گرما را بهانه کنيم
بگويم : دگمه هاي پيراهنت را باز کن
هوا شرجي ست هلاک مي شوي!!
تو لبخندي کشنده تحويلم دهي
بگوئي :
حرير تنت کلافه ام کرد
چراغها را خاموش کن..........

اي کاش. از آن محله قديمي
از آن . دوستان صميمي
هيچ وقت. جدا نمي شديم
.....خيلي سخته
لمس خاطرات گذشته
مثل .. نفس کشيدن در اتاقي
بي پنجره.....
يک پياله مرحم مي خواهيم

در اینده..در کتاب قانون.!!! بنویسید
اگر مردی احساسات زنی را به بازی گرفت
مردانگی و.عظمت خود را نشان نداده
بلکه...در هیبت ..ناجوانمردی
مظلومیت زن را به رخش کشیده.
و...حکمش سنگسار عاطفی ست
بدست قانون
قانونی بنام زن.............
بنویسید که:
عدالت !! تنها یک شوخی بود
به قیمت دار زدن عواطف واحساسات
یک انسان..
تو... زنی را باختی که..
...تمام پازل هایش جور بود
در این قحطی عاطفه ها
دنبال چه میگشتی.??..!!!
سالهاست کولیان هرزه گرد
رخت. پاکدامنی را دریده اند
سقف دلم ترک بر داشت
از بس که نبودی...
حال امده ای
که بمانی....!!!!
بمان بمان
اما تو بگو.. با ترک های دلم چکنم.???
مگر خانه من و تو
سقف نمی خواهد..!!!???
در خانه ما.نانی وابی نتوان یافت**جز دردو غم ورنج و عذابی نتوان یافت
چشمت اگر اینجازپی سیخ کبابست**صدسیخ توان دیدوکبابی نتوان یافت
نه بستر اماده ونه سفره رنگین**جایی زبرای خوروخوابی نتوان یافت
ان بوی خوش از جای دگرامده لابد**اینجا.گلی و بوی گلابی نتوان یافت
از چاکرتان جز عرق شرم مخواهید**زیراکه درین بزم.شرابی نتوان یافت
بر سفره خالی زغذا.سورچرانی**حرفی ست که در هیچ کتابی نتوان یافت
در خانه این مخلص شرمنده مفلص**غیرازدرودیوارخرابی نتوان یافت
اقادمغ از خانه من رفته.چودیدست**اندربرمن حق وحسابی نتوان یافت
تصمیم گرفتم که خودم رابکشم.لیک**هی گشتم ودیدم که طنابی نتوان یافت
لب تشنه در ایندشت روان ست پی اب**غافل که به ره.غیر سرابی نتوان یافت
گفتم که چرا قسمت ما نیست خوشی?گفت.**ازبهر سوال تو جوابی نتوان یافت
تمام وجودم را شرابی ساخته
در ساغرت خواهم ریخت
لبی تر کن از من
گهی تلخم.. گهی زهری شیرینم
تا به انتها سر بکش مرا.........
مرا مزه مزه کن
حرف. دل و زبان و چشمت یکیست..
شتاب کن......... لبی تر کن ز من
این کهنه شراب لعبتی ست
نوش کن مرا....
تو را میهمان کنم
و شامگاه
تو را بکشم
و هر روز
با نو شیدن یک جام از خون تو
اغاز کنم
تا شاید این چنین
هر روز
در وجودم زنده باشی......

امشب سازت را کوک کن
پا ب پای بغضهایم . خواهم رقصید..
یا من رقصنده خوبی هستم.
یا تو .. نوازنده ای چیره دست....
تو را به ضیافت زنانگی ها یم دعوت خواهم کرد......
اغازم بودی...
پایانم باش.
شاید امشب سوزش این زخمها را کم کنی.....
روزی خواهم امد...
با پرستوها به دیدنت خواهم امد. با یک بغل عشق و محبت
به انها خواهم گفت. قصه یکرنگی و وفا را
تا ان زمان.. منتظرم باش. پنجره را باز بگذار بوی خوش عشق را . به خانه دعوت کن
عکس مرا درون قلبت قاب کن ... من خواهم امد
تورا با همه وجود به اغوش خواهم کشید. خواهم گریست...
بر اندامت بوسه ها خوااهم زد. چشم براهم باش...
گلهای یاس را بر سر در خانه. اویزان کن
پروانه ها را . به تماشایت خواهم اورد
تا ان زمان..به انتظارم بنشین
سوار بر اسبی سفید.. به دیداارت می ایم.
بتو خواهم گفت : گذشته را بدست باد سپردم.
...... دلم شراب می خواهد
با . طعم لبهای تو
دلم یک بغل عشق می خواهد
با لذت اغوش تو
......دلم.... بی واسطه بگویم..
دلم تو را می خواهد
با طعم دلپذیر نفسهای تو
قسم به چشمات بعد از این . .
دلخوشی های دنیا رو
من تو را در خود. خود را در تو دیدم .
زمانی که عشق از نردبان اسمان بالا می رفت
دستش به خدا نرسید .. ماه را شکار کرد
خدا .. در قلبش بود می طپید.
خنده خدا را دید . گرمش شد. تکانی خورد....
به وضوح معجزه را دیدم. گام به گام نزدیکتر
یک قدم . تا خدا ماندده راهی نیست.
دلت را از زنگارها پاک کن
قلب . ایینه تمام نمای عشق است
روح من در تو... روح تو. در من حاریست
من خدا را دیدم..... من خدا را به روشنی دیدم.
.......او . همان عشق است...عشق است..... عشق.

دیشب پیراهن حریر قرمزم را پوشیدم
سرمه بر چشمانم کشیدم.. چون زمرد میدرخشیدند
گیسوانم را تاب دادم.. رز سفیدی به سینه نشاندم
عطر دلاویز تنم.. تمام فضای خانه را پر کرده بود..
به غایت دلفریب و شهوت انگیز بودم
با خود گفتم : امشب غوغا بپا خواهم کرد...!!!
تو. نیامدی..
این زن. وجودش سرا پا لبریز از اتش بود...
اتشم زدی....
لبانم گر گرفت از حرارت بوسه هایی که. بر ان ننشاندی
اما... تو.. نیامدی...
تو..تو.. در سکوت بغض الود چشمانم
به ارامی. مردی.....

چه ویرانگر است. سرخی لبانت...
انگاه که.. لب به سخن میگشایی...
به بند میکشد..
به زانو در میاورد... پلیس ضد شورش را....!!!

درحصار تنگ بازوان تـ
را. به هزار جام می نفروشم
پیشتر بیاور باده را....
لبـ
ـانت ... سجده گاه من است.......
دلم سجده ای طولانی میخواهد........ من مستم و از مستی تو. مست تر از ممست ساغی تو بگو.. مست تر از مستی من هست..؟
امروز فصل درو است.
داس بر ميدارم...
اما تمام خرمنها سوخته اند.؟؟؟!!!
درو . علفهاي هرز.. علفهاي هرز
من به جنگ خورشيد ميروم
خورشيد را . درو ميکنم
تا.. بر هر نا پاکي نتابد.
اسبم را زين ميکنم..... يک تنه ميتازم
آري....
آري.....
امروز فصل . درو خورشيد است
فصل . اسارت آفتاب
......من. خواهم تابيد.....

ما می توانیم عاشقترین باشیم...

وسعت عشق بیش از آن است که تفسیری برایش آورند ،
پس تقدیم می کنم
به هر آن کسی که عشق را جاودانه می داند
کاش می دانستی که چه نفرت انگیز است تنهایی!
کاش می دانستی که چشمانم
منتظر امدن تو خیره به بیرون است
منتظرم تا که بیایی
به من چيزي بگو
اینهمه فاصله را چگونه تاب بیاورم؟!
از تو می نویسم
چشمه ای روشن از افتاب را در نگاهت دید ه ام
پرواز...پرواز با تو...تا بی نهايت...!
فصل فصل تنم را بخوان.
از تو ، و براي تو نوشته ام...
قرارمان. پشت مهتابي شب.
خوب من..
آشوب دستانت را . به التهاب تنم بسپار.....
پر از وسوسه هاي بودنم.
تو بخوان.....
تمام زنانگي هايم را به آغوشت ميسپارم
بهشت ارزاني تو
من . نگاهت را خالصانه ميخواهم...
خوب من، ميداني.؟؟؟؟
هر گاه از تو نگويم.. دستانم . بوي گناه ميگيرند....
تا تو آسوده بخوابی
امشب، تا صبح نگاهت می کنم.
تو چقدر آرامی!..
دلم می خواهد هميشه از اين آرامشت قرار بگيرم
مي دانم نبودي و نخواهي بود ....
ولي هستي .... نه اينجا که ....
در وجودم که سرشار از توست !!!
من و يا کريم ها.....
اينجا هم مرا ميشناسند
دانه که مي پاشم. عاشق ميشوند.
من و . تو و . اين کاشانه..
تو و اين خانه را. با هم ميخواهم
عزيزم... دل من. به داشتنت . مينازد
من و يا کريمها. مومنيم . به اينکه تو
ملايم ترين .موسيقي زندگي هستي
روح بخش ترين شعر عاشقانه اي..
دانه اي براي . يا کريم ها
يک شاخه گل رز . تقديم به تو
قطره اي از نگاه مهربان تو . براي من
من دستانم را . به شکل قنوت ميگيرم...
سخاوت آسمان بي نهايت است.
زنگارهاي روحمان است که لمس نميکنيم...
گاهي از آسمان خوشبختي ميبارد
هنوز . قنوتم پا بر جاست...
گاهي...
اما.
مي بارد
در يک غروب دلگير برفي . ... به ديدار معشوق شتافت.. اما باز خدارا شاکرم..و راضي به رضاي او.. به داده و نداده اش شکر . هنوز عاشق بارانم.سالهاست قلبم بارانيست. اما خدارا سپاس....
آرزويم اينست روزي بتوانم براي دقايقي هم شده. مزار عزيزانم را لمس کنم...
ايدوست ز اندوه دل من خبرت نيست...